سلام خوبین آقا امید" من تورج 22 سالمه الان درست 5 ماهه که از سربازی تموم شدم من قبل سربازی با یه دختری دوسا بودم یعنی این دوستی به قدری صمیمی و احساسی بود که ندونسته عاشق هم شدیم درست 2 سال ما با هم بودیم همه چی هم بینمون گذشته بود از نظر جنسی حتی خانواده های ما میدونستن که ما همدیگرئ دوست دارین که بالاخره 1ماه مونده به اعزام من به سربازی عسلم از خونشون فرار کرد و اومد پیش من یعنی تنها امیدش من بودم و به کلی دردسر و مشکلات که بین مون خانوادم پیش اومد که بزار ببریمش خونهو از این حرفا خانواده ی دختره با زور دخترشونو از دستم گرفتن من هر روز دنبالش میرفتم اما از اون خبری نبود که بعد از چند روز زنگ زد و گفت که تو لیاقت نداری نتونستی یه دخترو یه شب نگه داری که بعد ها من رفتم سربازی و اون هم پی کارش اما تو مدت 17 ماه سربازی همش به اون فکر ممیکردم که بالاخره سربازی تموم شد اما حالا من هر وقت میخوام با یه دختری آشنا شم زود بهش دل میبندم یعنی فرض کنین غرض 6 ماه من 2 بار از دختر ضربه خوردم من چیکار کنم با هر دختری هم بودم بههاش رابطه ی جنسی هم داشتم موندم که چه کنم؟؟؟ ممنون میشم که کمکم کنین البته اینم بگم که اگه تو زندگیم دختر نباشه نمیشه" قضیه زندگی من تو وبلاگم کامل هست واسه دانلود گذاشتو اگه خوانستین بخونین مرسی بای
جواب:
تورج عزیز سلام، به خاطر اتفاقی که برات افتاده متاسفم و باید اینو بگم که احساساتی که الان داری کاملا عادیه و تنها چیزی که اونو حل میکنه گذر زمانه!
شما الان تو شرایطی هستی که احساس میکنی جای کسی تو دلت خالی و هر کسی رو که باهاش آشنا میشی رو مستقیما وارد دلت میکنی و دلبسته اش میشی. بعضی ها هستن که بر عکس توان یعنی اینکه دیگه نمیتونن با کسی رابطه داشته باشن، چون هر کسی رو که باهاش آشنا میشن رو با عشقشون مقایسه میکنن و به این ترتیب هیچ کسی رو نمیتونن تو قلبشون وارد کنن و بهش علاقه مند بشن.
توصیه من به شما اینه که با هر دختری که آشنا شدی قبل از همه چیز، منطقی فکر کن و تصمیم بگیر که آیا این شخص کسی هست که به درد تو بخوره یا نه!
اگه کسی هست که میخوایی، ادامه بده وگرنه خیلی سریع رابطه رو قطع کن تا مشکلات بیشتری برات پیش نیاد، از شیوه تلقن هم میتونی استفاده کنی که خیلی موثره، شبها درست قبل از خواب(حدود ۱۵ دقیقه قبل از به خواب رفتن) و صبحها درست زمانی که بیدار میشی(تا ۱۵ دقیقه بعد از بیداری) امواج مغزی آلفاست و آماده پذیرش هرگونه دستوری از مغزه، شما میتونی تو این زمانها از جملات تاکیدی و تلقینی استفاده کنی.
مثل:
من به ... علاقه مند نیستم.
من به ... علاقه مند نخواهم شد.
من در این رابطه شکست نخواهم خورد و ...
امیدوارم موفق باشی و به تمام اهدافت تو زندگی برسی...
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 1:19  توسط امید
|
سلام
خسته نباشی
امیدوارم بتونی راهنماییم کنی
من 2ساله که با یه پسر آشنا شدم
همه ی اعضای خانواده و فامیل هم من و هم او در جریان هستن
مادرو خواهر بزرگ این پسر مخالف بودن ما با هم هستن
مشکل من اینه که من با این پسر رابطه داشتم
و هیچ کس بجز خواهر بزرگ(که مخالفه) و خواهر کوچکش(که به نظر می رسه دوسم داره) و شوهراشون از این جریان خبر نداره
خودش به خواهر کوچکش گفت و یه روز که با هم دعوامون شد من با خواهر بزرگش صحبت کردم
وقتی باهاش صحبت کردم فهمیدم که مخالفه منم مجبور شدم که بهش بگم که با برادرش رابطه داشتم
تازه کلی شاکی شد و من و خانوادم رو مقصر دونست
یکسال اول خوب بود و با هم مشکلی نداشتیم
ولی الان مدام با هم دعوا می کنیم,بهم توهین می کنه, حتی به من گفته که من ولت می کنم می رم تو هم نمی تونی ثابت کنی که من با تو رابطه داشتم و چندبارم هم زده تو گوشم
مهم تر از همه اینکه من دوبار شماره ی دو تا دختر رو تو گوشیش دیدم
خودش وانمود می کرد که مزاحم هستن
ولی با خود دخترا که صحبت کردم می گفتن 2ساله باهاش دوستن
یکیشون گفت دوسش دارم!!!
یکیشونم گفت قراره بیاد خواستگاریم!!!
ولی این پسر قسم خورد که مزاحم هستن و ...
منم قبول کردم
ولی 2 یا 3 روز پیش دیدم همون دختری که می گفت این پسر قراره بیاد خواستگاریم دوباره بهش اس ام اس داد
من اصلا به روی خودم نیوردم
ولی دارم داغون می شم
می دونی دیگه دوست ندارم باهاش باشم نمی تونم قبول کنم که این آدم همسر آینده ی من باشه
ولی...
با این کاری که کردم هیچ راهی ندارم
جواب:
مریم عزیز سلام.
خیلی سریع و بدون توضیح میرم سر اصل مطلب، شما فرمودید که مادر و خواهر بزرگتر ایشون مخالف شما هستن، اما هیچ دلیلی ذکر نکردین.
مساله بعدی اینکه شما میگید با هم رابطه داشتین ولی نگفتین تا چه حد.
شما نمیخواین با ایشون باشین و مساله آخر مساله خیانته!
معمولا پسرها بعد از رابطه کمی سردتر میشن نسبت به دختر، دلیلش هم خیلی واضحه، نظر شخصی من در مورد رابطه(نه جنسی) کل روابط، روابط والدین و فرزند، روابط دو همجنس و روابط دوست دختری و دوست پسری و... اینه که، هر کدوم از این افراد مثل اینکه یک مشت سنگ تو دستشونه، هر اتفاق تازه ای که تو این رابطه اتفاق میفته، مثل اینه که یکی از اون سنگها رو روی زمین پرت میکنیم، خوب یه روزی این سنگها تموم میشه، اونجاست که اگه کسی هشیار نباشه، رابطش تموم میشه.
حالا شاید دیگه هیچ کدوم از شما سنگی تو دست ندارین که پرت کنید و رابطتون تموم شده و خودتون را دارین اذیت میکنین، اما پیشنهاد من به شما اینه که یک بار حداقل تو زندگیتون یه تصمیم واقعی بگیرین با هم که آیا واقعا میخوایین به رابطتون ادامه بدین و یا میخوایین این رابطه تموم بشه، فقط یکبار با خودتون رو راست باشین، اگه میخواین تمومش کنید که هیچ، اما اگه میخوایین ادامه بدین، باید یه سنگهای جدید و تازه بردارید و به طرف مقابل چیزهای تازه نشون بدین، شاید این سنگ، عوض کردن مدل مو یا رنگ مو باشه، شاید عوض کردن تیپ باشه، شاید حتی عوض کردن لحن حرف زدن و تکیه کلام باشه، شاید یه چیز خیلی خیلی کوچکتر باشه، اینو شما بهتر از من میدونی، پس اگه میخوای رابطت حفظ بشه باید برای این رابطه دل بسوزونی و تلاش کنی و هیچوقت تنها تصمیم نگیر چون تصمیم تو سرنوشت حداقل دو نفر رو عوض میکنه!
امیدوارم موفق باشی، بازم برام بنویس...
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 1:16  توسط امید
|
با عرض سلام و خسته نباشید؛ از شما 1 راهنمایی میخواستم
من دختری هستم 24 ساله, 3 سال پیش تو دانشکاه با پسری آشنا شدم رابطه ما از همون اول یک رابطه منطقی و درستی بود با رابطه بسیاری از مردم فرق داشت, به همدیگه علاقمند هم هستیم چون خیلی احساس نزدیکی فکری میکنیم از لحاظ فرهنگی هم بسیار شبیه هستیم تمام حرفای مهم رو هم با هم زدیم تمام مشکلات احتمالی رو مطرح کردیم به نتایج خوبی هم رسیدیم و متوجه شدیم که میتونیم زندگی رو شروع کنیم ایشون با مادرم صحبت کردن چندین بار, مادرم گفتن چون ایشون چند ماه بزرگتر از شماست و اختلافتون زیاد نیست, و یا سطح تحصیلاتتون یکی هست,و یا هم قد هستید و چهره من سرتر از ایشون هست, و یا از همه مهمتر اینکه پایین شهر میشینن,مناسب شما نیست. باید توضیح بدم که برای پدر ایشون مشکل مالی(ورشکستگی) پیش اومد و مجبور شدن 2 سال اونجا برن ولی بعد از این چند وقت وضعیت تغییر کرده الان ایشون کار خوب دارن دوباره منزلشونو به جای خوبی انتقال دادن از لحاظ موقعیتی خیلی خوب شدن خودش تو این چند وت خیلی تلاش کرد, خوب اون چند بار که با مادرم صحبت کرده بودن این وضعیتو نداشتن,ولی غرض از این همه توضیح این بود که ,حالا که ایشون شرایطشون تغییر کرده و 1 سالی هست که از صحبت آخر میگذره,و با توجه به سرسختی مادرم که هنوز حرفای اون موقع ایشون رو باور نکردن(راجع به کاری که الان دارن), و مارو برای هم مناسب نمیدونن,بدون در نظر گرفتن اخلاق خوب ایشون یا علاقه اون به من, رو حرفشون هستن, برای پیشنهاد این دفعه خانواده ایشون چه روشی رو پیشنهاد میکنید که متفاوت و نتیجه بخش باشه... خواهش میکنم اگه امکان داره راهی راهی رو به من پیشنهاد کنید, چون تو این چند سال با این مخالفتا خیلی تحت فشار بودم,نمیخوام این دفعه که شرایط خوب شده بازم جواب مادرم منفی باشه... لطفا راهنماییم کنید,ممنونتون میشم
جواب:
شاید مادرتون دلیل دیگیه ای برای سرسختیهاش داشته باشه، شاید تک فرزند باشین، شاید دختر بزرگ خونواده باشین و...
مطمئن باشین که هیچ پدر و مادری بدی فرزندانشون رو نمیخوان و همیشه آرزو دارن فرزندانشون موفق باشن. تو رابطه خیلی چیزها گذراست و دائما تغییر میکنه، قیافه و هیکل و پول و ... همه اینها در حاله تغییره. پس چیز قابل اتکایی نیستن.
به نظر من بهترین راه برای حل این مساله، پیدا کردن دلیل اصلی این مخالفته، و همیشه به این مساله معتقدم که همه چیز با گفتگو و مذاکره قابل حله.
امیدوارم دلیل اصلی رو پیدا کنید و دوباره برام بنویسید.
موفق باشید...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 1:33  توسط امید
|
سلام خسته نباشید
من 23 سال دارم و حدود 3 سال هست که با یکی از همکارام دوستم و با اینکه اون خیلی مایل به ازدواج هست ولی هم از لحاظ مادی مشکل داره و هم من اینطور برداشت می کنم که از لحاظ فرهنگی خانواده هامون متفاوتند و جدیدا طوری شدم که با این که خیلی بهم ابراز علاقه میکنه من فکر میکنم بهم اهمیت نمیده در حالی که خودش می گه اینطور نیست و همیشه از برداشت های من شاکیه من چیکار کنم که بهش اعتماد پیدا کنم؟؟لطفا راهنماییم کنین
بینهایت ممنونم
اول اینکه متاسفم که چند وقت نتونستم جواب سوالهای شما عزیزان رو که زخمت کشیدین و به این وبلاگ اومدین و درد دل کردین رو بدم، از امروز تلاش میکنم که هر شب دوباره بنویسم.
حالا جواب:
دوست خوبم شما باید اولا باید ببینید که چقدر به همکارتون علاقه دارین، واقعا دوست دارید که تمام عمرتون رو با ایشون باشدی یا نه، یعنی اول باید خود شناسی بکنید و بعد برید سراغ ایشون.
معمولا چیزی رو که ما به علاقه و عشق و دوست داشتن تعبیر میکنیم، بعضا یه عادت ساده اس و زود گذر، بعضا یه احساس آرامش.
باید کمی منطقی به این مساله نگاه کنید، ببینید که آیا او را واقعا دوست دارید یا نه؟
بعد هم فکر حل مشکلات مادی و فرهنگی باشید، یکی از کارهای بسیار جالبی که انسان و موجودات زنده قادر به انجام آن هستند، سازش و همزیستیه، یعنی خودتون را با شرایط وفق بدین.
مساله اینجاست که متاسفانه در شرایط امروزی کمتر کسی پیدا میشه که از نظر مالی، کسی باشه که شما میخوایین، پس باید آینده رو خودتون با کمک همدیگه همونطور که دوس دارید و آرزوش رو دارید بسازید نه اینکه منتظر بمونید کسی از رویاهای شما بیاد بیرون و با هم ازدواج کنید.
در مورد مساله بعدی که مطرح کردید احساس میکنید علاقه ایشون نسبت به شما کم شده هم باید بگم که این مساله کاملا عادیه و همه بعد از مدتی تو روابطشون به این مساله میرسن، پس زیاد روی این موضوع زوم نکنید و منتظر گذر زمان باشد تا این موضوع خود به خود حل شود.
موفق باشید...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 1:24  توسط امید
|
سوال خانم دختر ایرونی:
سلام آقا امید امیدواورم که خوب باشید

راستش من ازتون کمک میخواستم اما اول پیشنهاد میکنم اگه زخمتی نیست وبلاگم رو بخونید چون همه چیز رو توش نوشتم البته همه چیز همه چیز نه یه چیزایی رو باید خصوصی به شما بگم
من 21 سالمه و آقا ابراهیم 9 ماه از من کوچکترن . من یک ازدواج نا موفق داشتم که 6 ماه بیشتر نبود. عقد بودم دلیل جدا شدنم هم به خاطر این بود که خونواده ی نامزد سابقم واسه کارش دروغ گفته بودن نه و بابا خوب نرفته بودن تحقیق .
حالا جریان آشنا شدنمون رو با آقا ابراهیم تو وبلاگ نوشتم اگه لطف کنید بخونید متوجه می شید. مشکل ما اینه که خونواده ی آقا ابراهیم چون جریان نامزدی من رو فهمیدن که روز خواستگاری مامانم گقتن بهشون ناراضی هستن. آقا ابراهیم دیپلم هستن و قراره اردیبهشت ماه برن سربازی و منم کاردانی مو تمو م کردن واسه کارشناسی دانشگاه شرکت کردم از لحاظ موقغیت خونوادگی هم دو ناییمون در سطج خوبی هستیم . ایشون پسر بزرگ خونواده هستن و منم تک دخترم. اگه سوالی هست بپرسید در اسرع وقت جواب میدم
موفق و موید باشید
جواب:
با سلام، شما یک بار یه ازدواج نا موفق داشتین و خیلی بهتر از منو همه میدونین که انتخاب درست همسر چه امر مهمیه. بهتون پیشنهاد میکنم که بیشتر فکر کنید. سعی کنید احساسی تصمیم نگیرین، سعی کنید همدیگرو بشناسید. دوست داشتن دو طرف خیلی خوبه اما این برای یه ازدواج موفق کافی نیست. تا حالا فکر کردین که چرا دوسش دارین؟
ایشون هنوز سربازی نرفتن، تحصیلات هم که ندارن، سنشون هم که کمتر از شماست. شما فکر کردین که وقتی دو سال بره سربازی شما میخوایین چی کار کنین؟
سعی کن منطقی تصمیم بگیری تا در آینده موفق باشی، تصمیمهای عجولانه و احساسی معمولا نتایج خوبی نداره. این دوست شما به خاطر سن کمی که داره احتمالا احساسی تصمیم میگیره و شاید بعدا پشیمون بشه، باهاش صحبت کن تا در آینده دچار مشکل نشین. ازش بپرس که چرا دوست داره؟
دلایلش باید منطقی باشه چون دوست داشتن های بی دلیل سرانجام نداره.
یه مورد دیگه هم هست و اون اینکه سعی کن تو روابطت، هر رابطه ای میتونه باشه، دروغ نگی، در رابطه ای که دروغ وارد بشه، دوستی از بین میره و رابطه تموم میشه.
امیدوارم حرفهام به دردت خورده باشه. موفق باشی.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 12:26  توسط امید
|